ديدم شتابان ميروي ، گفتم کجا؟ يکدم بمان
گفتي نمي خواهم تو را ، تنها بمان با مردمان
گفتم نشايد اينچنين با اين دلم بازي کني
گفتي که نتواني مرا با گريه ات راضي کني
گفتم در اين شهر خشن ، در خانه ماندن بهتر است
بايد ز مار سمي خوشرنگ دنيا دل گسست
گفتي خمش ، من ميروم، با تو نماند هيچکس
بودن کنارت در قفس؟ هيهات! حتي يک نفس

گفتم که پس يکدم بمان تا روي ماهت بنگرم
گفتي که من مه نيستم ، خود سوي ماه ديگرم
گفتم مرا با خود ببر ، گفتي نخواهم دردسر
گفتم خبر از من بگير ، گفتي نگير از من خبر
گفتم که تا برگشتنت من منتظر مي ايستم
گفتي به فکر من مباش ، من هم به فکرت نيستم
گفتم چه شد پيمان تو ؟ تا انتهاي جان تو
خنديدي و گفتي به من ، طومار آن از آن تو

آن روز رفتي بعد از آن ، شد خيره چشمانم به در
تا يا خود آيي از در و يا آيد از سويت خبر
اما شبي در خواب خود ، رفتم مزار عاشقان
ديدم در آن قبر دلم ، انگشت ماندم بر دهان
کين دل به نام رهگذر ، بر روي سنگ قبر زرد
با دست خود حک کرده بود : اي آنکه رفتي ، برنگرد...

چه ميسوزه دلم از بي تو بودن
چه سخته درد تنهايي كشيدن
چه تاريك نگاه چشم اين دل
چه غم داره صداي خسته ي دل
چه آوايي چه سودايي چه آهي
چه جانفرساست اين درد جدايي

هميشه کسی در حقت نامردی می کند که روزی در نظر تو مردترين بوده


